تبليغاتX
A Fairy's Diary
   
A Fairy's Diary
بماند...
 
 
موضوعات

روزانه

دل نوشته

____________________
آرشيو مطالب

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

آبان 1387

مرداد 1387

تیر 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

____________________
مطالب اخير

باران....

Leech!

M&M!!s? part l

Sweet Sacrifice

از زندگي چي ياد گرفتي؟

Daily 2

Daily 1

شيشه اي...

دستمال

____________________
پیوند ها

شوخي؟

Smithy-Life

آرزوهاي موزيكال ساناز

دفتر خاطرات

اراجیف

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه چهارم بهمن 1388

باران....

آسمان ابري بود اما نمي باريد و او چشم به آسمان دوخته بود....گل ها در اطرافش غنچه مي دادند و مي شكفتند... به او لبخند مي زندند و او همچنان به آسمان چشم دوخته بود.... چمن با تمام رطوبت خود پاهاي برهنه اش را در آغوش گرفته بود و او همچنان به آسمان چشم دوخته بود.... جايي كه او ايستاده بود... بالا تر از ابر‌هاي بي باران.... نزديك‌ترين نقطه ي روي زمين به آسمان بود... و آسمان همچنان ابري بود و نمي باريد... و او چشم به آسمان ابري دوخته بود بي آن كه لبخند خورشيد پشت ابر را بر صورت مضطرب خود حس كند.... و او چشم به آسمان دوخته بود و نمي دانست كه دستانش را باز كرده گويي مي خواهد پرواز كند... و قلبش را حس نمي كرد كه چگونه مي تپد... و تنها منتظر باران بود... به او گفته بودند باران زيبايي است... به او گفته بودند باران تجلي حقيقت در واقعيت است... به او گفته بودند باران زندگي است... به او گفته بودند باران ترانه ي "بودن" است... و او چشم انتظار باران بي توجه به غوغاي اطراف تنها به آسمان ساكت و آرام و ابري بالاي سرش چشم دوخته بود... اولين قطره ي باران نور انتظار را در چشمان او ديد و از خوشحالي بر گونه اش چكيد... اما او چه كرد؟... نه خيسي قطره ي باران را حس كرد و نه زيبايي افتادنش را... نه خوشحالي اش را و نه ترانه ي جاودانه اش را... تنها به آسمان چشم دوخته بود و هنوز در انديشه ي باران قوطه مي خورد... و با خود مي انديشيد كه باران چگونه مي تواند باشد... و اكنون كه صورتش را قطرات باران مجال خشك بودن نمي دادند باز هم خيسي را حس نمي كرد و در خيال تشنگي غوطه مي خورد.... خود را تشنه ترين مي دانست و مي انديشيد كه هيچ گاه باران براي او نخواهد باريد... و صداي نغمه‌هاي قطرات باران را نمي شنيد كه در گوشش مي سرودند... و نمي شنيد كه مي گفتند باران در لحظه بودن است... و نمي شنيد كه مي گفتند باران همان قطره اي است كه شادي‌اش اجازه‌ي سكون نمي دهد و با اميد دريا شدن بر زمين مي ريزد... و در گوشش مي سرودند كه زندگي زيستن لحظه هاي سقوط است... و او ناشنوا به آسمان چشم دوخته بود و برق زندگي قطرات باران چشمانش را كور كرده بود و او هنوز به دنبال رد پايي از باران مي گشت... تنها حسي كه داشت سوزش سر انگشتانش بود... و او چشم به آسمان دوخته بود و زير باران به انتظار باران نشسته بود... و كلمات را نمي ديد كه چگونه از سرانگشتانش به همراه قطرات باران جاري مي شوند و نمي ديد كه چگونه سرود باران را مي سرايد و نمي ديد... و خيس از قطرات باران بي اعتنا به آسمان چشم دوخته بود و باران را تمنا مي كرد...دستانش بدون اگاهي خود او نغمه‌ي باران سر داده بودند و نت هاي خيس باران را مي نواختند و او بي اعتنا به تمناي باران نشسته بود... اما سرانگشتانش مي سرودند كه او، بي اعتنا، به تمناي باران نخواهد ماند...

 
 

سه شنبه بیست و دوم دی 1388

Leech!

چند وقتيه كه خيلي علافه مند به خون شدم! از قيافه ي زخماي چندش آور خوشم اومده! چند وقتيه برق چاقو چشمامو پر مي كنه! چند وقتيه كه صداي جيغ خوشحالم مي كنه!‌ چند وقتيه عاشق گيتار الكتريك شدم و تيريپ لاك مشكي! چند وقتيه فيلم چندش آور زياد نيگا مي كنم و تنها چيزي كه حس نمي كنم چندشه! چند وقتيه از رنج بردن آدماي بد لذت مي برم! چند وقتيه همه رو بد مي بينم! چند وقتيه دوس دارم برم هنر هاي رزمي! البته اگه اون هنر اولش رو بردارن حس بهتري بهش دارم! چند وقتيه از دست همه عصباني ام! چند وقتيه از غم و آدماي غمگين حالم به هم مي خوره! چند وقتيه به خون تشنه م! چند وقتيه كه وقتي يكي تو گوشم عربده مي كشه آروم مي شم! چند وقتيه مهربوني رو بي مورد ميبينم! چند وقتيه به عشق هيچ اعتقادي ندارم و حالم ازش به هم مي خوره! چند وقتيه فهميدم اينجا همه گرگن نبايد عين بره بود! چند وقتيه رفتم تو كار شكار! شكار هرچي گرگه! چند وقتيه از سياست بدم اومده! از دو دوزه بازي هر دو طرف! چند وقتيه فهميدم كار درست چيه! چيه؟ مگه نمي بيني هر چي ظالمه حق بقا داره!‌ كي مظلومه؟ بره بميره! اصلاً مي دوني چيه؟ همين ظالمان كه نام نيك و از اين چرت و پرتا واسشون مي مونه! همين ظالمان رو سر يه عالمه آدم واي ميستن و اونوقت چي؟ اونوقت همه ي آدماي دنيا مي بيننشون! مي بينن و مي گن ببين يارو چه با لياقته! چقد حاليش بوده كه به اينجا رسيده!‌ چقد قوي بوده كه به اينجا رسيده! و چه آرماناي قشنگي داره! برابري همه ي آدما! هه! اونوقته كه نمي بينن كه اين آقاي/خانم "برابري" پاشو رو سر يه عالم "برابر" ديگه گذاشته تا همه بتونن ببيننش! اوه كه چه حقيقتيه اين برابري! مظلوما چي؟ هيچي همرنگ جماعتن و احمق و تو سري خور و اصلاً ارزش توجه كردن ندارن! البته اگه بخوام ظالم نباشم بايد بگم كه ارزش توجه كردنو دارن! همون طوري كه يه پله ي كاهگلي كه يه كمم گرده و پا زياد روش راحت نيست ارزش توجه كردن داره اونائم ارزش توجه رو دارن! چند وقتيه بدجوري رفتم تو كار غبار گيري! از چشماي آدماي كوري كه ... از قلباي آدماي مظلومي كه... و مي دونم كه خون خيليا حلاله! غيرت چيه؟ سيب زميني! فك مي كنم با غيرت ترين موجود روي زمينه همين سيب زميني! چند وقتيه به حرف راست اعتقادي ندارم! رو زمين دروغه كه واقعيت داره! چند وقتيه خيليا رو خيلي دوست دارم  كه تا حالا اصلاً نمي ديدمشون! و چند وقتيه يه چيز جديد پيدا كردم! تنفر! و چه انگيزه ي خوبي به آدم مي ده اين تنفر! و چه واقعيتيه اين تنفر و كلاً چه حالي مي ده اين تنفر! تنهايي چيه؟ يه كلمه ي بي ارزش! چرا؟ چون آدماي مظلوم تو سري خور بدجوري واسش ارزش قائلن! باز ميگي چرا؟ چون تنها چيزيه كه دارن و بدبختا تو اين دنيا چقد فقيرن بازم چرا؟ چون از پله بالا رفتن رو دوس ندارن! پله هاي دنيا رو ديدي؟! همش از اون كاهگلي گرداي ناجوره اين آدماي مظلوم تو سري خورم بدجوري تنهايي تنبلشون كرده! پاهاشون از فشار اون بالا بالاييا قانقاريا كرده نمي تونن از پله بالا برن  يني دكتر واسشون ممنوع كرده البته اين مورد آخري بستگي به اين داره كه از اون بالا بالا ها جيب يكي سوراخ بوده باشه يه خورده پولش افتاده باشه اين پايين مايينا كه اين "برابر" هاي زيري مظلوم تو سري خور كاهگلي گرد دستشون به اين پوله رسيده باشه و با پاهاي قانقاريا كردشون سينه خيز تونسته باشن اين همه ترافيك بالا بالاييا رو رد كنن و برسن به مطب آقاي دكتر و پول ويزيت رو بدن و بعد دكتر بهشون بگه كه از اين جور پله ها واسشون سمه! واسه همينه كه آدم دلش مي خواد يه داسي غمه اي چيزي برداره بياد درو كنه خب مسلماً اون زير ميرياي له شده و قانقاريا گرفته درو نمي شن! چرا؟ چون اون زير ميرا بودن نه پولي بهشون رسيده! نه كسي ديدتشون! نه كسي دوسشون داشته نه از اين عشق مشقا مي دونن چيه! نه مي دونن اون بالا بالا ها چه خبره! نه بلدن از پله اصلا بالا برن! نه آدم و جوا رو ميشناسن نه  اون عشقاي مقدس بالا بالاييا رو! تنها چيزي كه ميشناسن پاي قانقاريا كردشونه و دردي كه دارن از وزن ماشالا هزار ماشالا سنگين اون بالا بالاييا مي كشن! داس!‌ غمه! عجب وسايل مقدسي ان! آخه مي دوني؟ چند وقتيه كه مي خوام كشاورز بشم!

 

 
 

سه شنبه پانزدهم دی 1388

M&M!!s? part l

آدمك آخر دنياست ، بخند
آدمك مرگ همينجاست ، بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه درجاست ، بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند

 
 

یکشنبه یکم آذر 1388

Sweet Sacrifice

در تنهايي غوطه مي خورد اما هنوز در حافظه ي چشمانش مي شد سايه ي نور هاي گذشته را ديد... نورهايي كه روزي او خود آن ها را ساخته بود و خود در آن ها غوطه ور شده بود... نورهايي كه روزي تمام زندگي اش نگاه كردن به آن ها بود... اما روزي با انفجاري بيگانه همه ي نورهايش را از دست داده بود... انفجاري كه به جاي نور و گرما، تاريكي داشت و سرمايي بي پايان... و اكنون او در باقي مانده ي آواره هاي قلبش در تاريكي محض ايستاده بود... و به اين مي انديشيد: آيا همه چيز يك رويا نبود؟! افقي كه آسمان رويا را از زمين واقعيت جدا مي ساخت در انتهاي ذهنش پاك شده بود و او اكنون هر دو را يكي مي ديد...
ادامه مطلب...

 
 

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

از زندگي چي ياد گرفتي؟

ياد گرفتم كه هيچ وقت هيچ چيز ارزش اينو نداره كه ارزش هات رو به خاطرش زير پا بذاري و بگي مي ارزه...

ياد گرفتم كه بهترين و باوفاترين دوست آدما تنهاييه...

ياد گرفتم كه عشق توهميه كه همه يه روزي مي زنن و بازنده اونايي ان كه جديش مي گيرن و بازنده تر اونايي ان كه نمي تونن ولش كنن...

ياد گرفتم كه همه چي يه روز تموم مي شه...

ياد گرفتم كه به هيشكي هيشكي اعتماد نكنم...

ياد گرفتم كه خدا هيچ وقت دوس نداره بنده هاشو بيشتر از خودش دوس داشته باشيم...

ياد گرفتم كه پاك بودن سخته...

ياد گرفتم كه پاك موندن خيلي سخت تره...

ياد گرفتم كه آدما ارزش تره خورد كردن هم ندارن...

ياد گرفتم كه يا بايد دور بندازي يا دور انداخته بشي...

ياد گرفتم كه هيچي هيچي جاودانه نيست...

ياد گرفتم كه هيچ وقت هيچ كدوم از فرشته هاي خدا نميان رو زمين چون همون لحظه ي اول از همه جهت بهشون حمله مي شه و ميميرن پس هيشكي رو نبايد با فرشته ها اشتباه گرفت...

ياد گرفتم كه خيلي چيزا دست خود آدم نيست...

ياد گرفتم كه وقتي با يه سختي روبرو شدم بايد تحمل كنم چون بيشتر از اون تو راهه...

ياد گرفتم كه منتظر بمونم شايد در آسمون خدا باز شد و ...

ياد گرفتم كه انتظارم مي تونه تا ابد طول بكشه...

ياد گرفتم كه اينايي كه مي گن اميد داشته باش دو حالت دارن: 1-الكي خوشن 2- ايمانشون غير قابل دسترسه...

ياد گرفتم كه هر چي بيشتر ناراحتم بايد براي بقيه بيشتر بخندم...

ياد گرفتم كه هيشكي از بود و نبودم ككش نمي گزه... ته تهش وقتي بميرم هفت روزه ناراحتيا...

ياد گرفتم كه هميشه آرزو كنم كاش دختر نبودم...

ياد گرفتم كه واسه به آرزو ها رسيدن بايد بد بود و بد بود و بد بود...

اما...

كاش ياد مي گرفتم كه ايني كه تو سينه م داره بال بال مي زنه رو ناديده بگيرم...

كاش ياد مي گرفتم كه وقتي مي شنوم يكي با يه اشاره مي خواد دنيامو خراب كنه شوكه نشم... دلم نسوزه... نگم حق داره... نگم اشكال از منه... نگم رسم دنياست... ساكت نمونم...

كاش ياد مي گرفتم كه بد باشم... خوب نيستم... بدتر باشم...

كاش ياد مي گرفتم كه توهم نزنم...

كاش ياد مي گرفتم كه واسم هيچي مهم نباشه...

كاش ياد مي گرفتم كه وقتي فراموش شدم فراموش كنم...

كاش ياد مي گرفتم كه واسه اين كه فراموش نشم فراموش كنم...

كاش ياد مي گرفتم كه خدا هست...

كاش ياد مي گرفتم كه هيچوقت به خدا نگم اين كارو مي كنم عذابشم رو چشَم...


پ.ن: زمينم لرزيد!!!

 
 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

Daily 2

يه روزي يه جايي يه كسي يه جوري تا DNA هاي وجودت رو شاد مي كنه! و اونوقت هيشكي هيچي نمي فهمه و فقط خودت مي فهمي كه چته! خدا كنه همه يه روزي يه جايي يه كسي يه جوري...

 
 

سه شنبه دهم شهریور 1388

Daily 1

تا حالا يه گربه رو ناز كردين؟ واقعاً حال مي ده بكنيد اين كار رو حتماً حال مضاعفش اينه كه اين گربه يه بچه گربه باشه كه اينقدر خوشگله كه دوست دارين بشينين روش بتركه D:

دارم يه كتاب مي خونم راجع به ايران باستانه! وافعاً قشنگه! مثلاً:

-معني گاو مي شه پربركت

- معني مار مي شه كشنده

- مرداد مي شه مرگ و ما غلط تلفظش مي كنيم بايد بگيم امرداد كه يعني جاودانگي!

- معماري در پارسي باستان مهرازي بوده

- شنبه به معني هفت هست

- تارا يعني ستاره ي كوچك و اختر يعني ستاره ي بزرگ و توي طالع بيني هاشون وقتي معني يه ستاره اي شوم بوده بهش مي گفتن خترناك كه اين واژه بعدها وارد عربي شده


و بعضي وقتا روزه نگرفتن به هواي شصت روز بعدش مي چسبه!


و كنكور آزادم كه .... بماند!

انتخاب اولم قبول شدم. مهندسي كامپيوتر تهران مركز!

 
 

یکشنبه هشتم شهریور 1388

شيشه اي...

با تمام وجود مي دويد گويي از چيزي فرار مي كرد چيزي كه درست پشت سرش آن را رها كرده بود چيزي كه مدت ها بود تنهايش گذاشته بود...

مي دويد و مي دويد آن قدر كه حتي يادش نمي آمد كي دويدن را آغاز كرده است... فرار مي كرد...


ادامه مطلب...

 
 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388

دستمال

خيلي وقته كه اين حا داره خاك مي خوره شايد چون منم دارم خاك مي خورم. يه پستِ خالي از يه مغز خالي فقط واسه خاكروبي از يه وبلاگ خاك خورده ي بي سرنشين كه هيشكي گذرش بهش نمي افته... فقط مي خوام بگم وبلاگ به يادنم! گرچه تو به يادم نبودي وقتي كه همه ي يه سالم به هدر رفت و حقمو نگرفتم و ... هزار تا چيز تلخ ديگه! من به يادتم وبلاگ خاك خورده ي بي رهگذر من! از نوشته هام خالي نمي موني نه حتي الاني كه دارم مهم ترين انتخاب زندگيم رو مي كنم!...

دوستايي كه اين همه خوبن و من لياقتشونو ندارم... همه ي كسايي كه ميان اين جا و هنوزم به ياد وبلاگ اين آدم بي معرفت هستن... مي دونم دوست خيلي خوبي براتون نبودم... خيلي وقته به قول يكي رفتم توي غار و غارنشين شدم... مي دونم خوب نيست و مي دونم همتونو ناراحت كردم... ولي به عنوان يه آدمي كه خودشم نمي دونه چرا غارنشين شده و از بيرون اومدن از تو غارش مي ترسه دلم مي خواد كه دركم كنيد... و منو ببخشيد...


پ.ن: مي دونم بي معرفتم اما نه اين قد كه براي تولدم اگه كسي زنگ بزنه حتي واسش يه ميس هم نندازم. خانم/آقاي 3. كه واسم كامنت گذاشتي حتما سو تفاهم شده چون من ميسي روي موبايلم نديدم كه جواب نداده باشم. به هر حال خدا كنه از دستم ناراحت نشده باشي....

 
 

چهارشنبه هفدهم تیر 1388

{۱} تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟ حالا اگه امروز یکی بگه همه‌ی این دنیایی که دارید لمس می‌کنید و می‌بینید با همه‌ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمی‌دونین تو بیداری، تو دنیای واقعی چی انتظارتون رو می‌کشه باز دوست دارین بیدار شین؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه می‌شین؟ قشنگ‌تر از الان یا ...؟

دوست دارم بيدار شم چوون از دنياي خواب و رويا خسته شدم! هر چقدم كه امكان داشته باشه واقعيت بد باشه

{۲} اگه قرار بود همه‌ی دنیا و فلسفه‌ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی می‌کشیدین؟
-يه صفجه ي خالي

{۳} قشنگ‌ترین آرزو و رویای بچگی‌تون؟
آرزو مي كردم روياهام واقعيت داشتن

{۴} اگه الان می‌تونستین به همه‌ی مردم دنیا، یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی می‌دادین؟
- توانايي قبول حقيقت

{۵} بزرگ‌ترین تفاوت زن و مرد از نظر شما؟
- عقلشون كه زنا بيشتر دارن

{۶} اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت‌نامه‌ی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟
دل

{۷} کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟
نا گفتني ها

{۸} اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال، فقط یه سوال (هر سوالی در هر موردی) بپرسین و قرار باشه به این سوال‌تون جواب داده بشه چی می‌پرسین؟

جرا من...؟

{۹} اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمی‌دارین ازش؟يه اسباب بازي كه هديه واسه خوب درس خوندن يكي از دوستام تو ذبستان بوده

{۱۰} قشنگ‌ترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟اين نيز بگذرد

{۱۱} اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم و فامیل و نام پدر و این مدل اطلاعات ترجیح می‌دادین دیگه چه گزینه‌هایی بهش اضافه بشه؟مغز : دارد/ندارد

{۱۲} به نیمه‌ی عمرتون می‌رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟بازم طليعه

{۱۳} (تاکید می‌شود پاسخ دادن به این سوال الزامی‌ست): با "ماوس"، "درخت" و "سیاست" یک جمله بسازید.

بايد سياست تازه اي براي ماوسم كه بالاي درخت گير كرده اتخاذ كنم:دي

 
 

Weblog Themes By Pars Theme