اگه من افسردم تو که خوشحالی چرا دیگه؟
اگه من قلب ندارم، تو که می گی قلب داری چرا پس؟
اگه من کنج خونه پوسیدم تو که اصن خونه نیستی هم؟
اگه من بیکارم تو که سرت شولوغه هم؟
اگه من نمی فهمم تو که میگی می فهمی پس چرا؟
اگه من نمی فهمم تو که می گی می فهمی پس چرا؟
این دفه که نگاه عاقل اندر سفیه بهم کردی اونققققققد سفیه می شم تا بتونم شبیه تو شم تا اونوخ فک کنی که چقددددددر عاقلم دوست عزیز چل ساله ی خوشحال قلب دار بیرون روی بیزی با فهم بافهم من!
دلم گرفته است، می خواهم بگویم آسمان دلم ابری است اما شک دارم دلم آسمان داشته باشد. می خواهم بگویم آخ دلم، اما می ترسم از چیزی حرف زده باشم که ندارمش. مانند همه ی حرف های دیگرم. گاهی وقت ها حتی به این که خون در رگ هایم جاری است هم شک می کنم. گاه از شدت درد مغزم از کار کردنش استعفا می دهد، قلبم هم. به نقطه ای خیره می شوم خیسی اشک هایم به دروغ بیشتر شبیهند تا واقعیت. و در آن نقطه سعی می کنم با خلأ یکی شوم، اما نمی شود. نمی شود که بمیرم از ترس این که مبادا آن دنیایی هم باشد و آن وقت مطمئنا بدتر از اکنونم خواهد بود.
من مثل آنانی نیستم که اگر زندگیشان خراب است، اگر خالی است، اگر تاریک است، مرگ برایشان شبیه دریچه ای به روشنایی باشد! و این چنین است که حتی از لذت پایان دادن به این خلأ هم محرومم، از لذت شروع "نکردنـ"ش هم .
وقتی در این خلأ فرو بروی، وقتی که با یکی شدن با خلأ تنها به اندازه ی یک جسم فاصله داشته باشی، جسمی که حتی قلب هم ندارد، آن وقت حرف مرا می فهمی. خلأ من "هیچـ"ـی نیست. خلأ من نبودن چیزی خوب است در کنار تمام چیزهای بد... خلأ من نبودن چیزی خوب است در کنار تمام چیز های بد...
و هنر فرزند چیزی خوب است که در کنار تمام چیزهای بد باشد، گاهی وقت ها هم از آمیزش "امید به چیزی خوب" و "تمام چیز های بد" هنر به دنیا می آید. اما وقتی حتی حق امید داشتن را هم از تو بگیرند، وقتی از شدت تراکم چیزهای بد، برای چیزی خوب ( نمی گویم چیزها حتی! ) دیگر جایی نماند، حتی برای امیدش هم جایی نباشد، هنر بی معناست، وقتی کلمات صدای تاریکی بدهند، دیگر ارزش خواندن ندارند. و چه خودخواهند کسانی که از تاریکی می نویسند، و من این روزها به خودم این اجازه را می دهم که در برابر تمام چیزهای دیگری که نیستم، حداقل خودخواه را باشم. از دلسوزی متنفرم، و از کسانی که برای این خلأ خاص دل می سوازنند متنفر تر. پس اگر این خودخواهی من ترحم تو را برانگیخت، برو و دیگر به اینجا برنگرد بگذار اگر امید ندارم، دلم به غروری خوش باشد که می گویم دارمش، مانند همه ی چیز های دیگری که ندارم....
می میرم، ولی نه با ناراحتی، دق مرگ هم نمی شم، خفه هم نمی شم، می میرم همونجور که رنگا می میرن، آروم و بی صدا، و به هر حال جاشون خالی نمی مونه، جاشون رو سیاه و سفید پر می کنه و کسی نمی فهمه که یه روزی اونجا رنگی بوده، همونجور که وقتی اونجا رنگی بود کسی رنگ ها رو نمی دید...
می خوام بمیرم، نه اون مردنی که همه میشناسنش، نه از یه مریضی، نه از سکته ی قلبی، شاید شبیه یه جور سکته ی مغزی باشه، فعالیت مغز از کار می افته، نه یه دفعه، کم کم خاموش می شه، عین یه چراغ که کم کم زیر برف مدفون بشه، مثال غیر قابل لمسی نیست گرچه غیر ممکنه!
نمی خوام مردگی کنم، چون نمی تونم کاری بکنم اصلا، چه زندگی، چه مردگی. نه این که نتونم، ولی این مدلی نمی تونم، این مدلی که مد شده، انگار اون اول اول قرار نبوده آدم بشم، شاید کرم خاکی ای چیزی، ولی آدم نه! دست و پا مده، من بی دست و پا چجوری می خوام زندگی کنم؟! توی زندگی خیلی چیزا مده، من دِ مده شدم، به درد زندگی نمی خورم، مردگی هم قواعد خاص خودش رو داره، چیزی که من نمی فهمم قواعده! و برای همین مجبورم و مجبورم که بمیرم، هر روز، هر لحظه، بی صدا و گم...
مغزم خواب رفته، نه این که خوابیده باشه ها، خواب رفته از بس روش فشار بوده، هر چی میاد بفهمه کمتر می فهمه، کمتر می فهمه که چرا، چرا چرااا چراااااا مجبوره که دروغ بگه؟! جواب این چرا هر چی باشه فرقی نداره، به هر حال اون مجبوره، مغزمو می گم، مجبوره که دروغ بگه، نه به من، به بقیه!
یه دو سه باری سعی کرد دروغ نگه، تا مرز سکته رفت، نه از اون سکته های بی سر و صدا، منظورم از اون سکته های واقعیه!
خلاصه، از بحث دور نشم، دارم میمیرم، هر روز، هرلحظه، زندگی داره واسه خودش می ره و میاد. من یه گوشه ی دیگه دارم می میرم! نه عین یه دختر جوون نوزده ساله، عین یه پیردختر 90 ساله! همونجوری آروم و ساکت، بدون هیچ ناله و ضجه ای، هر لحظه میمیرم و عکس زنده ام به مردم لبخند می زنه، یه جوری که هیشکی به اندازه ی عکس من زنده نیست، سوال اینجاست و سوال دقیقا همین جاست که: کی می فهمه من دارم می میرم؟! هر لحظه؟!
این یه متن افسرده نیست! یه وصیت نامه ست شاید! برای هر روز من! به جای دفتر خاطرات هایی که این روزا مد شده!
بعضیا هستن و خوشن، بعضیا نیستن و خوشن، مائم این وسط بلاتکلیف ناخوشیم! ناخوشی بدجور عادتمونه و می ترسیم یهو ترک عادت باعث مرض بشه، مرضم که ماشالا کم نداریم و از اونجایی که عقل سالم در بدن سالم است عقل سالم هم نداریم، نشون به اون نشون که وقتی زنده ایم آرزومون مرگه و خدا می دونه وقتی بمیریم آرزومون زندگیه، البته تو این که خدا می دونه شک دارم، البته تو همین که می تونم شک کنم هم حتی شک دارم، تو خیلی چیزا شک دارم، شک هم منو داره، کم هم نداره، البته این روزا انگار هر کی منو داره کم داره، شایدم یه چیزی کم داره، به هر حال "کم" ول کن ماجرا نیست، همش دنبالم راه میفته و بعضی وقتا هم می شه کمبود، گفتم "کمـ"بود، ولی می دونم کم نبود اصلاً هیچی نبود، خودمو می گم تو این دنیا! یه جورایی فقدان می شه گفت، یا شایدم فقد آن که کم کم به فقط آن فرسایش پیدا می کنه، معنی فقط رو خوب میدونم ولی آن واسم مبهمه، البته یه جورایی درسته، چون هر چی باشه آن بهتر از "او"ئه! حتی اگه آن به دفع شده ها اشاره کنه بهتر از "او"ئه! اوه عجب خشمی! می گن او خداست! خدا به چه دردم میخوره وقتی فقط (فقد؟) خودش می دونه کیه؟! اونوقت بیام بگم فقداو؟! فقد "او"؟ یا فقط "او"؟! یا فَقَدتُ "او"؟ بحثو عربی نکنیم که فارسیشم به زور حالیمه، یا شایدم حالیم نیست، ولی اون به زور رو خوب بلدم! زیادی هم بلدم، به زور که بخوای "باشی" می شی یه بلاتکلیف مث من، اونوقت ناخوش می شی، اونوقت، مرض میگیری اگه بخوای ناخوش نباشی، اونوقت شااااید عاقل شدی، تو شااااید شک ندارم ولی تو عاقل شدن شک دارم! نه اینکه از "به زور" فقط (فقد؟) واسه "بودن" استفاده کنما! کلا به زووووورم! و با من به زوووووووورن! واسه همینه که یه چی کم دارن، مگه اینکه کلا کم داشته باشن که دیگه ربطی به به زووووور بودن من نداره! من زیاد شک دارم اما تو یه سری چیزا شک ندارم، مثلا تو این که حرف زیاد دارم و این که با یکی دو کلمه تموم نمی شه، منظورم از اون یکی دو در مقیاس هزار بود، شایدم میلیون، بارون چندتا قطره داره؟! این روزا حتی خورشیدم وا نمی ده! یکی نیست بگه بابا بکن از این آسمون بذار یه کم راحت باشیم، خودت جلز ولز می کنی بس نیست می خوای ما رم با خودت بسوزونی؟! یا شایدم خبر داری این روزا سوزیده شدن مد شده هی می سوزونی؟! بابا بکَن از این مد! جون مادرت بذا این زمینم یه کم آب بخوره، این روزا زیر بار مد داره ترک بر می داره تو آتیش رو زخمش(ترک؟) نپاش، چون می دونم نمک نمی پاشی اینو میگم! دارم له له بارون می زنم فک نکنی منم مدِ روزماا! می دونم این روزا همه مد شده میگن آخ جون بارون! اصلا شاید منم موجی شدم همین مد غرقم کرده، ولی هرچیزی نصفه نیمش بده و اماااان از روزی که نصفه نیمه رو مد باشی که می شی عین من یه بلاتکلیف که نتیجتاً ناخوشه! ولی ما رو چه به این حرفای گنده گنده؟! وقتی حتی اونقد دید ندارم که این کلمه هایی رو که تایپ می کنم بدون عینک ببینم؟! یعنی می بینمااا! باباقوری می بینم! شاید واسه همینه که منو باباقوری می بینن!؟ این همه نوشتم، آخرش فهمیدم بیخودی بود، همون بچگیمم بلد بودم تو قایم موشک (باشک؟) چشامو ببندم و فک کنم کسی پیدام نمی کنه! حالا فهمیدم! پیدام می کنن، ولی چون من چشامو بستم، اونائم منو نمی بینن، فقط حس می کنن که هستم، همینه که نصفه نیمه هستم! اما این بهتر از باباقوری بودن نیست؟! گرچه هر جفتش نتیجتاً یه چیز می ده! ناخوشی! چون جفتش بلاتکلیفیه و بقیشم که علت معلول! یادمه یه مدت بین نوشته هام همش سه نقطه می زدم، شاید چون فک می کردم هنوز به اون سه نقطه ها امیدی هست و می شه جاش یه چیز خوب گذاشت، راستی چرا سه نقطه؟! چرا دو نقطه نه؟! فهمیدم، شاید چون عدد زوج پایداری نداره باید فرد باشه تا دووم بیاره فردم هر چی کمتر بهتر! اگه می شد منفی وجود داشته باشه، اگه می شد منفی صفت باشه، اونوقت من یه عدد منفیِ فرد بودم، اونم هر چی کمتر به واقعیت نزدیک تر، بعضی وقتا همه ی آرزوم صفر بودنه! ولش کن آرزو رو! کشکه!چی داشتم می گفتم؟! آهان! الان تو نوشته هام یا ویرگوله یا علامت تعجب! شاید چون یا تو خوابم یا تو کف! تو کف خیلی چیزا که همش بلا استثنا مُده! "بیایم و رو مد باشیم که چه صفاااااایی داره"! اونوقت نه مجبوری بخوابی نه تو کف باشی! و نتیجتاً طی یه سری علت و معلول ( یا علتِ معلول؟ عقب مونده؟) دیگه ناخوش هم نخواهی بود! خوب نسخه می پیچم("بیایم و رم مد باشیم که چه صفااااااااایی داره") اما داروهاش نایابه، نه این که رو مد بودن نایاب باشه هاااا این جمله ی "چه صفاااااااایی داره" نایابه، نه این که کلاً نایاب باشه ها، اتفاقا تو بازار که سهله، کنار خیابون و حتی توی خیابون هم ریخته اما به ناخوشایی مثل من نمی فروشنش، حتی اگه همه زندگیمو بفروشم تو ناصر خسرو هم بهم نمی دنش! یعنی زیاد میدنااااا، آخه مُده! اما اون جمله هه رو نمی دن، اگرم اون جمله هه رو بدن به من نمی دن که خب این شانس که احتمالا اسمش شانس نیست نصیب (نسیب؟) ما نمی شه! در آخر جا داره بگم--- شایدم نداره، اما به زووور و فشارم که شده جا باز می کنم و می گم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جا نداره، فشارم این بار جواب نداد، باید یه چاره ی دیگه اندیشید! ایشالا دفه بعد!
روبروی آینه ایستاده ای، به هر چه فکر می کنی پوزخند تصویر مقابلت بزرگ تر می شود، پس چرا می اندیشی؟! می توان همه چیز را همینگونه زیر سوال برد. اما در این میان نمی توان بعضی چیزها را زیر سوال برد، مثلاً وجود آن دیوی که هر روز دست به گریبانید با هم! و معلوم نیست پیروزی نهایی از آن کیست، اما چه اهمیت دارد؟ وقتی تمام زندگی ات را این جدال به یغما برده است؟! و همیشه تاثیر بدی بیشتر بوده است! پس بگذار پیروز نهایی هر که می خواهد باشد! مهم این است که زندگی ات را از دست داده ای، حتی به پوزخند تصویر روبرویت هم عادت کرده ای، می دانی به چه پوزخند می زند؟! به این که او نیز مانند تو به آینه خیره شده اما در آن هیچ چیز نمی بیند، هیچ چیز حتی خودش...
حتی تصویر درون آینه ات هم تو را نمی بیند، دیده نمی شوی، می دانی؟! درد هم می کشی، به خود می پیچی، اما همه ی این ها چه معنی ای می تواند داشته باشد وقتی، وقتی هیچ کس تو را نمی بیند؟! تنها رها شده ای... و هیچ کس حتی آنقدر نزدیکت نشده است که جاذبه ی سیاهچاله ی درونت را که همه چیز را نابود می کند و هیچ چیز به جز سیاهی باقی نمی گذارد حس کند، یا شاید هم شده است و سیاهچاله ی تو، نابودش کرده است، از دنیایت بیرونش کرده است، و شاید دافعه ی این سیاهچاله بیش از جاذبه اش باشد! در دنیای تو همیشه همینگونه بوده است، دنیایی که حتی سیاهچاله هایش هم وارونه رفتار می کنند...
از بس زیادی "حساس" بودم الان دیگه هیچ حسی به هیچی ندارم
از بس زیادی "تنها" بودم دیگه به تنها نبودن اعتقادی ندارم...
از بس زیادی "ساکت" بودم سکوتم معنیشو از دست داده...
از بس زیادی "بودم" دیگه بودنم حس نمی شه...
از بس زیادی "نبودم" حتی نبودنم هم حس نمی شه...
از بس زیادی "فرق" داشتم هیشکی تفاوتم رو متوجه نمی شه با بقیه...
یه چیزایی رو زیادی "می فهمم" و یه چیزایی رو زیادی "نمی فهمم"...
از بس زیادی "صبر" کردم هدفم از صبر کردن یادم رفته...
از بس زیادی "موندم" دیگه موندنم ارزشی نداره...
از بس زیادی "رفتم" دیگه رفتنم هم حتی ارزشی نداره...
از بس زیادی "خوب" بودم دل همه رو زدم...
از بس زیادی "بدی" کردم دیگه جزوی از وجودم شده...
از بس زیادی "دروغ" گفتم دیگه حقیقت یادم نمیاد...
از بس زیادی "راست" گفتم از چشم ها افتادم...
از بس زیادی "خوشحال" بودم فکر کردن سرخوشم و هیچی بارم نیست...
از بس زیادی "ناراحت" شدم فکر کردن مشکل روحی دارم و نیاز به درمان!
از بس زیادی "بغض" دارم که حتی کلمه ها هم از پسش بر نمیان و به سرم می زنه که کارای عجیب غریب بکنم...
از بس زیادی "خندیدم" فکر کردن همش تظاهره...
از بس زیادی خودمو زدم به نفهمی خودم هم باورم شد که هیچی نمی فهمم...
از بس زیادی فکر کردم حالیمه گم شدم...
از بس زیادی "زندگی" کردم محکوم به مرگ شدم
از بس زیادی "مردگی" کردم محکوم شدم به زندگی...
و من، تحمل این همه زیادی " " بودنا رو ندارم...
این تنها چیزیه که می تونم بگم...
به کم راضی نیستم، زیادش هم واسم ضرر داره، و من هر لحظه دارم این ضررها رو به جون می خرم... هر لحظه این ضررها دارن یک لحظه از عمرمو کم می کنن و هیشکی نیست که...
این همه زیادی " " بودن دل همه رو می زنه! دل همه رو...
گم شدم...
گم شدم...
حمید مصدق
با خوشحالی پاسخ داد: خوبم!
بوی دروغ می آمد و باز هم سکوت...
دوباره پرسیدم: اینجا خوب به تو رسیدگی می کنند؟!
پاسخ داد: خیلی خوب است، هیچ وقت این قدر خوشبخت نبوده ام، حتی آن بیرون، اگر آدم های آن بیرون می دانستند این جا چقدر خوش می گذرد هیچ کس "ادعا"ی دیوانه نبودن نمی کرد!
نگاهی به سر تاپای اتاق "کثیف" و خالی اش انداختم: مگر روزهای اینجا چه چیر خاصی برایت دارد؟!
- وقتی که تو می آیی اینجا را خالی می کنند تا راحت تر باشی وگرنه بهترین امکانات را به ما همینجا می دهند، همه با هم دوستیم و همه حرف هم را می فهمیم و خوش می گذرانیم و بیرون می رویم و هر روز در باغ غذا می خوریم و هر روز تا شب... و هیچ کداممان حتی برای یک لحظه هم احساس تنهایی نمی کنیم...
وقتی این حرف ها را می زد لبخندی بر لب داشت، اگر پرستار از وضع او برایم نگفته بود، حتماً حرفش را باور می کردم اما... دیگر تحمل موجود رقت انگیزی که هنوز هم داشت دروغ به هم می بافت را نداشتم، معذب می شدم که می دیدم دیوانه ای چون او تقلا می کند غرور شکستنی اش را جلوی من حفظ کند، لابد می دانست که در دنیای من آدم هایی که صبح تا شب در یک اتاق یکنواخت و خسته کننده می نشینند و از پنجره ای که حتی قاب هم نداشت به آسمان خیره می شوند جایی ندارند بیچاره نمی دانست او حتی اگر دیوانه هم نبود در دنیای من هیچ جایی نداشت!
به هر طریقی که بود می خواستم اتاق را ترک کنم که ناگهان با چشمانی که با اشک تار شده بودند گفت: می دانم که من را دیوانه می بینی، و می دانم که آدم هایی مثل تو با آدم هایی مثل من هیچ حرفی برای گفتن ندارند و با ما مثل اسباب بازی های سخنگو صحبت می کنند اما تو با دیگران فرق می کنی، تو من را درک می کنی...
نزدیک بود از خنده روده بر شوم، من؟! دیوانه ای چون او را درک کنم!؟ چه کسی دوست دارد دیوانه ای را درک کند؟! با این که امیدوار بودم هیچ گاه درکش نکنم اما ترجیح دادم این عنوان افتخازی از سوی یک دیوانه را بپذیرم، بگذار خیال کند من دوستش هستم و بیشتر از همه درکش می کنم، کسی چه می داند؟ شاید روزی از این دیوانه خانه بیرون آمد و به درد کاری خورد!
به هر حال چشمانش بوی دروغ می دادند، مخصوصاً لحظه ای که گفت فرق می کنی، اما برایم مهم نبود، هیچ کس تنهایی در این اتاق "کثیف" خالی را دوست نداشت، هیچ کس تنهایی را دوست نداشت، و او برای "فرار" از این تنهایی به طرز "کثیف"ی دروغ می گفت، و من چون او دیوانه نبودم که دوستانی که آن بیرون منتظرم بودند ( و هیچ گاه دروغ نمی گفتند ) را رها کنم تنها برای این که دیوانه ی دروغگویی چون او تنها نباشد...
دیگر تحملم تمام شده بود، اتاق بوی تعفن می داد و شامه ام را می سوزاند پس بی توجه به حرف های آن موجود رقت انگیزی که هنوز هم داشت از تفاوت های من با دیگران دروغ به هم می بافت از اتاق "کثیف" خالی اش خارج شدم و به سوی آن همه دوستانی رفتم که آن بیرون منتظرم بودند...
از نظر من دیوانه ی دروغگویی چون او لیاقتش همان تنهایی در اتاق متعفن و خالی اش است، چون ما آدم های آن بیرون، "هیچ گاه" تنها نمی شویم که بخواهیم برای فرار از آن دروغ بگوییم، و یا اگر هم تعطیلات باشد و بر حسب اتفاق تنها بشویم، برای چنین چیز کوچکی "هیچ گاه" دروغ نمی گوییم...