تبليغاتX
A Fairy's Diary
   
A Fairy's Diary
بماند...
 
 
موضوعات

روزانه

دل نوشته

____________________
آرشيو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

آبان 1387

مرداد 1387

تیر 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

____________________
مطالب اخير

از زندگي چي ياد گرفتي؟

Daily 2

Daily 1

شيشه اي...

دستمال

Crazy

عنوان؟ هبوط

Just Nothing

...

____________________
پیوند ها

لونه ي جغد نادون

شوخي؟

Smithy-Life

آرزوهاي موزيكال ساناز

دفتر خاطرات

اراجیف

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

از زندگي چي ياد گرفتي؟

ياد گرفتم كه هيچ وقت هيچ چيز ارزش اينو نداره كه ارزش هات رو به خاطرش زير پا بذاري و بگي مي ارزه...

ياد گرفتم كه بهترين و باوفاترين دوست آدما تنهاييه...

ياد گرفتم كه عشق توهميه كه همه يه روزي مي زنن و بازنده اونايي ان كه جديش مي گيرن و بازنده تر اونايي ان كه نمي تونن ولش كنن...

ياد گرفتم كه همه چي يه روز تموم مي شه...

ياد گرفتم كه به هيشكي هيشكي اعتماد نكنم...

ياد گرفتم كه خدا هيچ وقت دوس نداره بنده هاشو بيشتر از خودش دوس داشته باشيم...

ياد گرفتم كه پاك بودن سخته...

ياد گرفتم كه پاك موندن خيلي سخت تره...

ياد گرفتم كه آدما ارزش تره خورد كردن هم ندارن...

ياد گرفتم كه يا بايد دور بندازي يا دور انداخته بشي...

ياد گرفتم كه هيچي هيچي جاودانه نيست...

ياد گرفتم كه هيچ وقت هيچ كدوم از فرشته هاي خدا نميان رو زمين چون همون لحظه ي اول از همه جهت بهشون حمله مي شه و ميميرن پس هيشكي رو نبايد با فرشته ها اشتباه گرفت...

ياد گرفتم كه خيلي چيزا دست خود آدم نيست...

ياد گرفتم كه وقتي با يه سختي روبرو شدم بايد تحمل كنم چون بيشتر از اون تو راهه...

ياد گرفتم كه منتظر بمونم شايد در آسمون خدا باز شد و ...

ياد گرفتم كه انتظارم مي تونه تا ابد طول بكشه...

ياد گرفتم كه اينايي كه مي گن اميد داشته باش دو حالت دارن: 1-الكي خوشن 2- ايمانشون غير قابل دسترسه...

ياد گرفتم كه هر چي بيشتر ناراحتم بايد براي بقيه بيشتر بخندم...

ياد گرفتم كه هيشكي از بود و نبودم ككش نمي گزه... ته تهش وقتي بميرم هفت روزه ناراحتيا...

ياد گرفتم كه هميشه آرزو كنم كاش دختر نبودم...

ياد گرفتم كه واسه به آرزو ها رسيدن بايد بد بود و بد بود و بد بود...

اما...

كاش ياد مي گرفتم كه ايني كه تو سينه م داره بال بال مي زنه رو ناديده بگيرم...

كاش ياد مي گرفتم كه وقتي مي شنوم يكي با يه اشاره مي خواد دنيامو خراب كنه شوكه نشم... دلم نسوزه... نگم حق داره... نگم اشكال از منه... نگم رسم دنياست... ساكت نمونم...

كاش ياد مي گرفتم كه بد باشم... خوب نيستم... بدتر باشم...

كاش ياد مي گرفتم كه توهم نزنم...

كاش ياد مي گرفتم كه واسم هيچي مهم نباشه...

كاش ياد مي گرفتم كه وقتي فراموش شدم فراموش كنم...

كاش ياد مي گرفتم كه واسه اين كه فراموش نشم فراموش كنم...

كاش ياد مي گرفتم كه خدا هست...

كاش ياد مي گرفتم كه هيچوقت به خدا نگم اين كارو مي كنم عذابشم رو چشَم...


پ.ن: زمينم لرزيد!!!

 
 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

Daily 2

يه روزي يه جايي يه كسي يه جوري تا DNA هاي وجودت رو شاد مي كنه! و اونوقت هيشكي هيچي نمي فهمه و فقط خودت مي فهمي كه چته! خدا كنه همه يه روزي يه جايي يه كسي يه جوري...

 
 

سه شنبه دهم شهریور 1388

Daily 1

تا حالا يه گربه رو ناز كردين؟ واقعاً حال مي ده بكنيد اين كار رو حتماً حال مضاعفش اينه كه اين گربه يه بچه گربه باشه كه اينقدر خوشگله كه دوست دارين بشينين روش بتركه D:

دارم يه كتاب مي خونم راجع به ايران باستانه! وافعاً قشنگه! مثلاً:

-معني گاو مي شه پربركت

- معني مار مي شه كشنده

- مرداد مي شه مرگ و ما غلط تلفظش مي كنيم بايد بگيم امرداد كه يعني جاودانگي!

- معماري در پارسي باستان مهرازي بوده

- شنبه به معني هفت هست

- تارا يعني ستاره ي كوچك و اختر يعني ستاره ي بزرگ و توي طالع بيني هاشون وقتي معني يه ستاره اي شوم بوده بهش مي گفتن خترناك كه اين واژه بعدها وارد عربي شده


و بعضي وقتا روزه نگرفتن به هواي شصت روز بعدش مي چسبه!


و كنكور آزادم كه .... بماند!

انتخاب اولم قبول شدم. مهندسي كامپيوتر تهران مركز!

 
 

یکشنبه هشتم شهریور 1388

شيشه اي...

با تمام وجود مي دويد گويي از چيزي فرار مي كرد چيزي كه درست پشت سرش آن را رها كرده بود چيزي كه مدت ها بود تنهايش گذاشته بود...

مي دويد و مي دويد آن قدر كه حتي يادش نمي آمد كي دويدن را آغاز كرده است... فرار مي كرد...


ادامه مطلب...

 
 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388

دستمال

خيلي وقته كه اين حا داره خاك مي خوره شايد چون منم دارم خاك مي خورم. يه پستِ خالي از يه مغز خالي فقط واسه خاكروبي از يه وبلاگ خاك خورده ي بي سرنشين كه هيشكي گذرش بهش نمي افته... فقط مي خوام بگم وبلاگ به يادنم! گرچه تو به يادم نبودي وقتي كه همه ي يه سالم به هدر رفت و حقمو نگرفتم و ... هزار تا چيز تلخ ديگه! من به يادتم وبلاگ خاك خورده ي بي رهگذر من! از نوشته هام خالي نمي موني نه حتي الاني كه دارم مهم ترين انتخاب زندگيم رو مي كنم!...

دوستايي كه اين همه خوبن و من لياقتشونو ندارم... همه ي كسايي كه ميان اين جا و هنوزم به ياد وبلاگ اين آدم بي معرفت هستن... مي دونم دوست خيلي خوبي براتون نبودم... خيلي وقته به قول يكي رفتم توي غار و غارنشين شدم... مي دونم خوب نيست و مي دونم همتونو ناراحت كردم... ولي به عنوان يه آدمي كه خودشم نمي دونه چرا غارنشين شده و از بيرون اومدن از تو غارش مي ترسه دلم مي خواد كه دركم كنيد... و منو ببخشيد...


پ.ن: مي دونم بي معرفتم اما نه اين قد كه براي تولدم اگه كسي زنگ بزنه حتي واسش يه ميس هم نندازم. خانم/آقاي 3. كه واسم كامنت گذاشتي حتما سو تفاهم شده چون من ميسي روي موبايلم نديدم كه جواب نداده باشم. به هر حال خدا كنه از دستم ناراحت نشده باشي....

 
 

چهارشنبه هفدهم تیر 1388

{۱} تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟ حالا اگه امروز یکی بگه همه‌ی این دنیایی که دارید لمس می‌کنید و می‌بینید با همه‌ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمی‌دونین تو بیداری، تو دنیای واقعی چی انتظارتون رو می‌کشه باز دوست دارین بیدار شین؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه می‌شین؟ قشنگ‌تر از الان یا ...؟

دوست دارم بيدار شم چوون از دنياي خواب و رويا خسته شدم! هر چقدم كه امكان داشته باشه واقعيت بد باشه

{۲} اگه قرار بود همه‌ی دنیا و فلسفه‌ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی می‌کشیدین؟
-يه صفجه ي خالي

{۳} قشنگ‌ترین آرزو و رویای بچگی‌تون؟
آرزو مي كردم روياهام واقعيت داشتن

{۴} اگه الان می‌تونستین به همه‌ی مردم دنیا، یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی می‌دادین؟
- توانايي قبول حقيقت

{۵} بزرگ‌ترین تفاوت زن و مرد از نظر شما؟
- عقلشون كه زنا بيشتر دارن

{۶} اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت‌نامه‌ی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟
دل

{۷} کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟
نا گفتني ها

{۸} اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال، فقط یه سوال (هر سوالی در هر موردی) بپرسین و قرار باشه به این سوال‌تون جواب داده بشه چی می‌پرسین؟

جرا من...؟

{۹} اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمی‌دارین ازش؟يه اسباب بازي كه هديه واسه خوب درس خوندن يكي از دوستام تو ذبستان بوده

{۱۰} قشنگ‌ترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟اين نيز بگذرد

{۱۱} اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم و فامیل و نام پدر و این مدل اطلاعات ترجیح می‌دادین دیگه چه گزینه‌هایی بهش اضافه بشه؟مغز : دارد/ندارد

{۱۲} به نیمه‌ی عمرتون می‌رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟بازم طليعه

{۱۳} (تاکید می‌شود پاسخ دادن به این سوال الزامی‌ست): با "ماوس"، "درخت" و "سیاست" یک جمله بسازید.

بايد سياست تازه اي براي ماوسم كه بالاي درخت گير كرده اتخاذ كنم:دي

 
 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

Crazy

"در آن لحظه هاي شوم، در آن شبهاي بد، در آن بي توئي هاي سخت، در آن وقتها كه جانم ميسوزد، تمام بدنم درد ميكند، قلبم ميخواهد پاره شود، قفسه ي سينه ام نزديك است بشكند، دارم خفه ميشوم، اوقاتم تلخ است، كاسه ي صبرم لبريز شده است، تب دارم، مريضم، مستم، مجروحم، تنهايم، روحم بيقراري ميكند، حالم خوب نيست، دنيا به من ستم ميكند، آسمان برروي سينه ام مي افتد، كوهها سرراه نفسم را ميگيرند، همه زهرها به كامم سرازير ميشوند، "ابرهاي همه عالم در دلم ميگريند"، همه ي هيچكس ها برسرم ميريزند، و كسم پيشم نمي آيد و همه اذيتم مي كنند و از دست آدم ها و حيوانات و درخت ها و ديوارها و... و سراسر تاريخ و سرتاپاي عالم به ستوه آمده ام، دارم متلاشي ميشوم، ذوب ميشوم، ميگدازم، ميروم و مجبورم همه جا ساكت باشم، همه جا آرام باشم، همه جا تندرست باشم، همه جا معقول باشم، همه جا خوب باشم، همه جا لبخند بزنم، همه جا بشنوم، همه جا بروم، همه جا بياميزم، همه جا پسنديده باشم و دلم نزديك است بتركد، ورم كرده است و تا حلقومم بالا آمده است وميخواهم فريادي ديوانه بكشم، صيحه اي بزنم كه جانم هم، اين جان آزار دهنده ام هم با آن بيرون پرد و راحت شوم، ميخواهم بپرم، بدوم، بزنم، بگريم، بشكنم، بنالم، بر دروديوارها مشت بزنم، بر سنگها ناخن بكشم، بر سر آسمان داد زنم، آتش گرفته ام، ميداني كسي كه آتش گرفته است چگونه است؟ خودش را ميرساند به كسش، خودش را به او مي آويزد، او را در آتش هاي خود ميگيرد، در خود ميگيرد و ميفشرد، ميزند، فحشش ميدهد، بدش ميگويد، دادش ميزند، سيلي اش ميزند، آزارش ميدهد، ميسوزاندش تا آرام گيرد، شعله ها فروكش كند، خوب شود، سرد شود، خاموش شود... بعد.... بعد سرش را به دامن او بگذارد و در زير نوازش هاي او، زمزمه ي محبت هاي او به خواب رود.

اما اين من، هر وقت چنين حادثه اي پيش آيد بايد بروم گوشه ي اتاقم، ساكت بمانم... كاري نكنم، حرفي نزنم... تا پاك بسوزم، پاك خاكستر شوم، تمام شوم... كسي ندارم كه بر سرش داد زنم، فرياد زنم، او بدش مي آيد، او اعتراض ميكند، از خودش دفاع ميكند، خودش را نگه ميدارد، سرزنشم ميكند، ملامتم ميكند، اذيتم ميكند، يكايك حرفهايم را، كارهايم را، بدي هايم را، در آن حال به من نشان ميدهد، به رخم كشد، خجالتم ميدهد، او در اين حالت هاي بد تحملم نميكند، بايد از او دور باشم، بايد ملاجظه اش را داشته باشم، بعد ازين جز حرفهاي خوب نخواهم زد..."




دكتر علي شريعتي( يك آشنا )

 
 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

عنوان؟ هبوط

هبوط؟ كوير!
كوير؟ سوزان
سوزان؟ شكنجه
شكنجه؟ مرگ
مرگ؟ زيبا
زيبا؟ آسايش
آسايش؟ تنهايي
تنهايي؟ با او!
او؟ هيچ كس!
هيچ كس؟ عشق
عشق؟ سيب
سيب؟ ممنوعه!
ممنوعه؟‌ جذاب!
جذاب؟ ناشايست
ناشايست؟ گناه!
گناه؟ درد
درد؟ اشك
اشك؟ دوري
دوري؟ تنهايي
.
.
.
.
.
.
تنهايي؟ سكوت
.
.
.
.
سكوت؟ بي تابي...
بي تابي؟ دلتنگي...
.
.
.
.
.
.
دلتنگي؟
.
.
.
.
.
عادت...
.
.
.
.
عادت؟عمر
عمر؟ تولد
تولد؟ مرگ
مرگ؟ مردن
.
.
.
.
مردن؟ عادت
عادت؟ مردن
مردن؟ عادت
عادت؟ مردن
مردن؟..........................................

 
 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

Just Nothing

همه جا تاریک بود و صدای امواجی دور دست تنها مهمان سکوت بود!

رنگ ها به هم می آمیختند ولی او نمیدید و تنها حسشان می کرد... حس می کرد صدای نفس های خورشید را که عاشقانه سر بر شانه ی دریا گذاشته بود... و گرمی گیسوان خورشید را هنگامی که با نوازش دستان آبی دریا موج میخورد... و حس می کرد سردی سنگی را که رویش نشسته بود خاکستری را بر دنیایش تحمیل میکرد ... و حس می کرد رنگ بی رنگ تنهایی اطرافش را... و حس می کرد عمق سیاهی چشمان جنگلی را که پشت سرش به او زل زده بود... دستانش سفیدی هوای اطرافش را لمس می کرد... آنها را بلند کرد و بر چشم گذاشت... و خالی چشمانش را حس کرد... هیچگاه چشم را درک نکرده بود... تنها چیزی که حس می کرد قلبی بود که از ابتدا تا انتها برایش می تپید... قلبی که به خوب یا بد بودنش اهمیت نمیداد ... و چشمان نابینایش نقش پرنده ای را بر ذهنش رسم کرد که بر فراز گیسوان خورشید و امواج دریا و حتی بالاتر از سیاهی چشمان جنگل پرواز می کرد و پرواز میکرد... و روح او نیز به دنبالش... تا آخر دنیا... تا بالاتر از سیاهی... کبوتر سفید بی خستگی بال می زد اکنون صدای بال هایش ردی از خود بر جای می گذاشت که عطری دل انگیز داشت : عطر تنهایی... و او همچنان به دنبال پرنده می رفت بی آن که بداند پرواز می کند... و فرود آمد بی آنکه بداند فرود می آید...

 

 

و اکنون دیگر رنگ ها به هم نمی آمیختند... اکنون همه جا خاکستری بود... خاکستری تنها ترین قله ی سرزمین رنگ ها...

 
 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

...

به نام خدا

گريه مي كرد و روي تپه اي كه نزديك ترين تپه به آسمان بود ايستاده بود و فرياد مي زد و فرياد مي زد ...

تنها چمن هاي زير پايش نشان اشك هاي او را به عنوان شبنم مي پذيرفتند...

به آسمان خيره شده بود ... قلبش مي تپيد ... نمي دانست چه وقت و چه زمان اين طلسم شوم با تاروپود زندگي اش تنيده بود... به پايين نگاه نمي انداخت زيرا از شدت اشك دريايي به وسعت تمام غم هاي دنيا مي ساخت... پاييني كه پر بود از انسان هايي كه براي اندكي بيشتر سر يكديگر را مي بريدند و بعد سر برادران خود را به عنوان افتخاري زير پا مي انداختند و از رويش رد مي شدند و بالا مي رفتند و بالا تر و همه ... همه ي انسانها كه دو چشم كور صورتشان را زشت و زشت تر مي ساخت آن ها را مي ديدند و با طلسمي كه چشمان كورشان را در بر گرفته بود سر هاي زير پا را نمي ديدند و مي پنداشتند بالي براي پرواز دارند كه در اين ارتفاع پست كاذب ايستاده اند ... و هيچ كس نمي پنداشت كه اين ارتفاع ها ي پست كاذب حتي به اندازه يك قطره ي اشك او پست باشند... و او خود نيز پست بود... و او خود نيز دو چشم داشت براي نديدن... و او خود نيز...  و او خود نيز...  و او بدون اين كه خود بداند هزاران بار آرزو مي كرد كاش ... كاش تنها كاش كودكي اش مانند تمام كودكان بيخبر زميني بود ... كاش كودكي اش هيچگاه هوا آفتابي نمي شد و او هيچ وقت خورشيد را نمي ديد آنگاه بدون خاطره ي تابش خورشيد راحت مي توانست در بدي خود را غرق كند و خود را به نفهمي بزند... آنگاه اين كوري كمتر آزارش مي داد!...

و او ناراحت بود كه اين ها را مي ديد... دردي داشت، دردش را نمي دانست اما چمن ها خوب مي دانستند : درد او تنها فراموشي خورشيد بود...
 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme